
بام برفی،حوض یخی،گلهای میخک!
یاد باران،یاد سبزی،یاد احساس،یاد یاران!
صبوی پر آب،هوای ناب!
باغ گلشن،نام شیشه،حس آینه،فصل برف!
روزهای دور از آشیانه،نیایشهای عارفانه!
سفر عشق،اندیشه پاک،خستگی های فراق!
در این زمانست که دست بر دست می ساید، آرام میگیرد و میخواند دعایش را این چنین کریمانه:
خدایا! ابریشم نگاهم اسیر پیله زمان گشته و خاطرش بر ذکر و یادت تاریک و تنگ!
الهی! کلامم بار دیگر جان میگیرد و چون اسبی چموش راه میپیماید!
خدایا! همه ی حیات را با وجودم درک میکنم اگر تو بخواهی!
پروردگارا! بالهای پروازم را قوت ده!
آمین
زندگی فصل تازگی یک حس قشنگ
فصل رسیدن گلابی حیات
نفسی کش تا به سحر !
هر روز تولدی دوبارست
تولدت مبارک!!!

بر صفحه ی تاریک دلم با خطی سفید چنین می نویسم: به نام تک میخانه ی تکرار .
پس با تو ای فرشته ی الهی سخن می گویم که علوم آسمانی را بر جان وحی ، الهام و تعلیم داده و دلهای خلق را آینه ی تجلّی خدا ساخته تا پیشوای خلق حق گردند پس در شبهای تنهایی خویش چشمانم را می بندم و تو را فریاد می زنم که آیی و مرا دریابی و با آن صداقت همیشگی بازو بر صدای تو بندم و تو را آرام از بی کرانهای آفاق صدا زنم و تپش غریبانه ی ناظران را در برق چشمان تو بینم .
آرزوی دیرینه را پرسی ،گویم جدایی از سرنوشتی که من دارم. ولی تو بر صفحات تنگ دلم چنین می نویسی من، تو را و تو ،مرا سرنوشتی به این معنا نیست و گر بیندیشی خواهی یافت که بودن الها در وجود همه است و چون سخن به غم باز میکنی مکائیل سازی دگر می نوازد ولی من آهسته ترینم دراین ظلمات تنهایی.
بدان من زخودم نیستم من وجودم پر از وحشتی است که مبادا از جا برخیزم و همه ی آن بودنها فانی باشد تو هم میتوانی ،میدانی، می فهمی دنیا این نیست، پوچی پی چیست ؟
به چه سان از کوچه پس کوچه های زندگی بگذرم که پشت سرم تاریخی از آلاله هایم باشد ،گمان مکن که من زندگی را باخته ام نه ،تازگی نفس ایثار یا هر آنچه تو آنرا میخوانی مرا به سوی این خرافات بیشتر پیش می راند ولی من هنوز زنده ام پس باید زندگی کنم.
بدان که خویش را معنای آدمی نیست من نمیدانم کیستم؟ چیستم؟ و به کجا میروم ؟من به دنبال تو می آیم تا خود را ببینم و دلیل این را چنین میگویم که تو مرا از آن مسیری که در آنی خارج نمی کنی و دستم را کم و بیش محکم می فشاری که گاه تصمیم میگیری رهایم کنی و بگذاری در این دشت پر ملال سرگردان بمانم ولی من تو را تا ابدیت خواهم داشت .
و این را دائما تکرار میکنم که من از اویم و اوست که روح خویش را در من دمیده تا هر کجا میروم تو مرا نظاره گر باشی و بلاخره ببینم کیستم. خواهش ز مینای وجود این است که مرا رها مکن.
تقدیم به روح یه عزیز!

تو را به یاد می آورم آن هنگام که ثمره ی خویش را از درخت آرزوهایم میچینم، تو را به یاد می آورم آنگاه که پرواز میکنم، آنگاه که فرزند بشر پلک فلک را می گشاید، آن هنگام که حسن نگاهت صورت دیبای ستاره را خجل می سازد، آن زمان که بودی و از یاسهای گیسوانت حریری می ساختی تا مهد آسایشم را گلباران کنی .
و به یاد می آورم آن هنگام که نگار ایمانم را با تلألو چشمان تو روشن می ساختم، آن زمان که اصنام حیات فطرت را با دستان خویش فرو می ریختم .
در آن دم که مضیق حیات فطرت را بدرود گفتی و قصد سر منزل عشق کردی و آن لحظه که جرعه ی مرگ را نوش کردی و سراسر وجود مرا فراموش..
تو را یاد آورم که شش ستاره ی درخشان را در تاریکی ها رها کردی تا شاید با دیدارهای تو نور بتابانند و به صورت اشکال فلکی نمایان شوند .
و بدان که در سبزترین فصل خدا قدمهایت را میبویم و نوازش نسیمت را حس میکنم و تو را دوست دارم تا آخر احساسم و تو را می ستایم تا آخر وجودم.
ای شهرزاد بی قصه ی ما اکنون هزاران شب از قصه ی پر غصه ی ما میگذرد و من تو را تا همیشه در یاد خواهم داشت .